
تو
مرد بزرگی بودی . نمی گویم خیلی بزرگ ، اما ... بودی . گرچه پیش از انتخابات ، دل خوشی از تو نداشتم ؛ که حتی پس از آن ... اما همین که تا اینجایش پشت مردم ماندی و به یکباره ، مثل خیلی ها (حتی خاتمی ما ) ، خورجینت را جدا نکردی و راه لانه خودت را پیشه نکردی ، جای تحسین دارد .
مگر یک آزادمرد کیست ؟ یک شهید کیست ؟ تو ، مرد ، یک شخانه بودی . شخانه ای پاک که بر پرده پلید شب چنگ زد . یک شخانه ، گرچه نورش کم دوام ، اما اثرش مستدام می ماند . یک شهید با شهادتش ، یک آزاده با فریادش ، در دل سیاه شب ، نور می تاباند . و با این نور چهره سیاه ستم و ستمگر را در برابر همگان ، رسوا می سازد . آری ! تا همین جایش هم باید از تو ممنون بود .
گرچه از خیلی اصالت ها فاصله گرفته ایم . گرچه سر بسیاری از رشته های حیات را از کف داده ایم . گرچه امروز پای حرف خیلی از نه چندان اصیل تر ها می ایستیم و امضا می کنیم ، اما باز هم باید از تو و مردانگی ای که از تو انتظار نمی رفت ، تقدیر کرد .
تو هم شدی دومین سید نسل تنهایی . نسلی که با خون خود ، خیلی چیزها را به پدران خود ثابت کرد . نسلی که بار دیگر نشان داد که هنوز شامه اش کار می کند ؛ هنوز بوی خیانت را می شنود ، هنوز مشت ستمگر را باز می کند . هنوز هم رگ دارد . هنوز هم ریشه دارد .
آری .. گرچه از "اصلاح" سررشته ای نداشتی ، اما با این آمدنت و مهم تر از آن ، با این "ماندنت" ، سررشته ای بلند ساختی ؛ قصیده ای بلند سرودی . قصیده ای نیم تمام . قصیده ای که روزی به انتهایی خوش می رسد . قصیده ای که تخلصش تو و امضا کنندگانش ، انگشتان خونین فرزندان این مرز و بومند . وسراینده اش ... آیینه قضاوت آیندگان ؛ "پسرانِ در گاهواره های چوبین" .
در این دنیا ، هیچ چیز بی اجر نمی ماند میر حسین ! من به این معتقدم . بهای خون ، خون است . خون پایمال نمی شود . عجیب چیزیست این خون .. . خونِ پدرکُش را پسر می ریزد . انتقام خون پدر را ، پسر می گیرد . آه ... گاهواره های این روزها بد بی قرارند میرحسین . سربه داران جنبش اصلاحات ، این روزها در گهواره ها ، از پستان مادران ، خون می مکند . فرعونیان را فرجامی نیست . باور کن . حتی اگر تو بروی ، حتی اگر ما برویم .. تاریخ آنان را به زیر می کشد . آنها در آینده جایی ندارند ...
روزی خواهد رسید که همگان ، با تمام وجود ، درک کنند که "ادب مرد ، به ز دولت اوست" یعنی چه . روزی خواهد آمد که کودکان بدون ترس از روی کتاب ها ، بلند بخوانند : 2x2=4 ! روزی ... بالاخره روزی خواهد رسید که آنها با لبخند بر مزار من و تو گل بگذارند و در چشم عکس هامان ، هجیِ حقیقت جویی و حقیقت طلبی را به روشنی ببینند و بلند و بلندتر تکرار کنند . آن روز خواهد آمد .
آری .. تو مرد بودی . گر چه نه خیلی بزرگ ، اما یک تکیه گاه بودی . و با همین "بودن و ماندن"ت ، خیلی چیزها یاد این نسل دادی . ذهن ها را با خیلی از مفاهیم ساده و زیبا ، شستشو دادی و غباروبی کردی . پلک ها و دل ها ، این روزها سبک تر شده اند . این نسل هم فهمید که مشت گره کرده چیست و ایمان چیست و عقیده چیست و.. و .. و .. . میرحسین ! تو مرد بزرگی بودی .